بهار با نفس گرم بادها آمد
زمين جوانی ازو جست و آسمان از او
گلوی خشک درخت چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ
که برگ سر به در آورد چون زبان از او
بنفشه بوی سحر گاه خردسالی را به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس- همزاد خاکی خورشيد- به راه خيره شد و صبح را به باغ آورد
طلای روز در آيينه های جوی چکيد
چمن ز روشنی آب تار و پود گرفت
شکوفه ها همچون پيله ها شکافته شد
هوا لطافت ابريشم کبود گرفت
ايا بهار! الا ای مسيح تازه نفس!
که مردگان نباتی را به يمن معجزه ای رشک زندگان کردی
نهال لاغر بيمار را شفا دادی
درخت پير زمين گير را جوان کردی
ايا پيمبر فصل!تو ای که آتش نارنج را ز شاخه ی سبز
به یک نسيم برافروزی و برويانی
سپس به حکم عصايی که سر سپرده ی توست شکاف در دل امواج نيل شب فکنی
که تا قبيله ی خورشيد را بکوچانی
مرا به خامی آغاز زندگی بسپار
ايا بهار الا ای بشير تازه ی طور! ايا بهار الا ای مسيح سبز بهار!
|
+| نوشته شده توسط
اوست قربون بنا در چهارشنبه یکم فروردین 1386
|